بچه های قلم
یکشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۶
ما حادثه ای به زخم آراسته ایم
ما حادثه ای به زخم آراسته ایم
کز تیرگی قدیم شب کاسته ایم
صبحیم که صادقانه از خواب گران
با یک نفس عمیق برخاسته ایم
آی بی جانها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
تو چه می دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش رقص مرگ را
تو چه می دانی که رمل و ماسه چیست؟
بین ابروها رد قناسه چیست؟
تو چه می دانی سقوط (پاوه) را
(باکری) را، (باقری) را، (کاوه) را
هیچ می دانی (مریوان) چیست، هان!
هیچ می دانی که (چمران) کیست؟ هان!
هیچ می دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می دانی (دوعیجی) در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی پر است
تو چه می دانی خدای ما کجاست
تو چه می دانی خدای ما کجاست
تو چه می دانی، چه می دانی
چون از این دریا نبردی شبنمی
با همان هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
با همان ها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند
پای خندق ها احد را ساختند
خون فروشی کرده، خود را ساختند
(دو داغ بی نهایت-ص 57)
: پرینت گرفته شده از
http://www.bachehayeghalam.ir/articles/cat_04/007814.php