نمیدانم تا به حال شلمچه را دیدهاید یا نه؟
فکه را چطور؟
طلائیه؛
هویزه؛
دهلاویه؛
خرمشهر؛
دوکوهه؛
اروند؛
شرهانی؛
پادگان حمید؛
و...
وقتی خبر برگزاری اردوی زیارتی بازدید از مناطق عملیاتی غرب کشور را به من دادند و توفیق حضور در آن را پیدا کردم، قبلاز سفر سعی کردم آنچه را از غرب شنیده بودم را در ذهن خود بازسازی کنم.
تصویری از مکانها و اشخاصی که فقط عکسشان را دیده بودم و یا وصفشان را از زبان برخی از رزمندگان دوران دفاع مقدس شنیده بودم:
کردستان؛
کرمانشاه؛
گیلانغرب؛
پاوه؛
سنندج؛
بانه؛
سرپل ذهاب؛
بازیدراز؛
تنگه مرصاد؛
پادگان ابوذر؛
مریوان؛
عملیات مطلع الفجر؛
شیاکوه؛
جبهه روح الله؛
قصر شیرین؛
تته؛
باشگاه افسران سنندج؛
شهید علی اکبر شیرودی؛
پیشمرگان مسلمان کرد؛
و...
اما وقتی در آن سرزمین پانهادم و گردنههای پر پیچ و خم و کوههای سربه فلک کشیده کردستان و مردمان ساده و بیآلایشش را دیدم، اکثر آنچه در ذهن خود ساخته بودم را، تنها یک نگاه کمرنگ و ناشناخته یافتم.
فضا و ساختار حسی، معنوی، جغرافیایی و مردمی مناطق غرب کشور با آنچه در جنوب در طی چنیدن سفرم دیده بودم، کاملاً متفاوت است.
اولین چیزی را که پس از پرس و جو و گفت و شنو خواهی فهمید، این است که این سرزمین 8 سال دفاع مقدس نداشته است، بلکه 10 سال دفاع مقدس را با وجب به وجب خاک خود لمس کرده است.(1)
تفسیر و توضیح آنچه دیدهام بسیار سخت است؛
باید دید تا فهمید.
واقعاً نمیدانم از چه و از کجا باید بنویسم.
از منطقه عملیاتی مطلع الفجر و سنگرها و کانالهایی که هنوز دست نخورده از زمان جنگ مانده است بنویسم؛
از ارتفاعات بازیدراز و قلههای 1000 و 1050 و 1100 و راهپیمایی طاقتفرسایش بنویسم؛
از پاوه و یادمان شهدای پاوه و جنایت کُمله و دموکرات و سر بریدن دد منشانه زخمیهای بیمارستان پاوه بنویسم؛(2)
از پادگان ابوذر و شهدایی که در ساختمانهای هنوز ویران آن قتلعام شدهاند بنویسم؛
از تنگه مرصاد و عملیات غرور آفرین مرصاد بنویسم؛
از گردنهها و کمینگاههای صعب العبورش بنویسم؛
از رشادتها و از خودگذشتگیهای شیرودی بنویسم؛
از پیشمرگ مسلمان کردی بنویسم که روزی فرماندهای دلیر و شجاع بود و برای ما از عملیات در منطقه مرزی "باشماق" گفت و از اینکه یک مسلمان سنی شافعی مذهب است و زهرای اطهر(س) را دوست دارد و فکرش حسینی است و مقتدایش خامنهای و منتظر است برای ظهور آخرین منجی!
از باشگاه افسران سنندج بنویسم و مقاومت جانانه در برابر ضد انقلاب.
و دوباره میگویم؛ واقعاً نمیدانم از کجا و از چه چیزی باید بنویسم، اما در بدو ورود به منطقه و در طول این سفر، احساسی داشتم که حتی حالا که برگشتهام هنوز با ذهن و فکرم کلنجار میرود؛ و آن غربت غرب است.
در شلمچه، طلائیه، فکه، دوکوهه و... نیز غربتی غریب را احساس میکردم، اما نه از آن جنسی که در غرب تمام وجودم را تسخیر و دلم را پریشان کرده بود.
غربتی غریبتر از غریب، در غرب غریب.
تصاویری از مناطق عملیاتی غرب کشور(توضیحات عکس در صفحهی جدیدی که باز میشود داده شده است)
![]() | ![]() | ![]() |
![]() | ![]() | ![]() |
![]() | ![]() | ![]() |
![]() | ![]() | ![]() |
![]() | ![]() | ![]() |
![]() |
![]() | ![]() | ![]() |
![]() | ![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
پینوشتها:
1- بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، گروهکهای ضد انقلاب در اقصی نقاط کشور شروع به تحرکات جدایی طلبانه و خرابکاری و ارعاب نمودند که به عنوان نمونه غائله کردستان یکی از آنها میباشد.
به این ترتیب جنگ در کردستان در سال 57 رسماً آغاز شده بود که و در شهریور 59 در امتداد حمله رژیم بعث عراق قرار گرفت.
2- در مرداد ماه 1359 ضد انقلاب، تمامی شهر پاوه به جز ژاندارمری را به تصرف خود درآورد و به بیمارستان شهر [امروز این بیمارستان با نام بیمارستان قدس شناخته میشود] یورش برد و مجروحانی که از مدافعان شهر بودند را به فجیع ترین شکل ممکن به شهادت رساند که شامل 14 نفر بومی منطقه و 11 نفر از نیروهای غیر بومی بودند.
در همین رابطه بخوانید.
توضیحاتی در مورد این سفر:
- ابن اردو به همت هیئت محبین اهل بیت(علیهم السلام) قم تدارک دیده شده بود که من و تعدادی از دوستان وبلاگنویس نیز همسفرشان شدیم.
- مسئول اردو حاج آقا احمد پناهیان بودند که خود از رزمندگان دفاع مقدس در جبهههای کردستان و جنوب بودهاند.
- قبلاز حرکت و در محل تجمع، به تمامی شرکت کنندگان، یک دست لباس بسیجی به همراه سربند تحویل داده شد که در تمام طول سفر بچهها با این لباسها بودند و حس و حال عجیبی را در بینشان ایجاد کرده بود.
- تمامی شرکت کنندگان اردو در 4 گردان تقسیم بندی شدند که گردان ما به نام مقدس سیدالشهدا(ع) مزین شد.
- صبحها بعداز نماز صبح، زیارت عاشورا توسط حاج آقا پناهیان با نوایی بسیار زیبا قرائت میشد، بعداز آن، اجرای برنامه صبحگاه و خواندن دعای صبحگاه دوکوهه بود و در ادامه نیز ورزش صبحگاهی به صورت دسته جمعی و به شکلی بسیار زیبا و نشاط آور انجام میگرفت [تا جایی که متوجه شدم این برنامه دقیقاً مانند برنامهی صبحگاه پادگان دوکوهه در زمان جنگ طرح ریزی شده بود و چون خود حاج احمد پناهیان آن لحظات و حالات را دیده بودند به بهترین نحو ممکن اجراء میکردند].
- بدون اغراق باید بگویم، با دیدن حالات و روحیات و اعمال و رفتار حاج احمد پناهیان به عنوان فرمانده اردو! گوشهای از حس و حال و رابطه بین بسیجیان و فرمانده گردانها و فرمانده گروهانهای زمان جنگ برایم تداعی شد و درک کردم که چرا بسیجیان، گوش به فرمان و عاشق فرماندهان خود بودند. خدا حفظش کند.
http://www.bachehayeghalam.ir/archiveblog/cat_2/009265.php
نظرات (19) »
دوشنبه، ۷ مرداد ۱۳۸۷
اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
تعداد بازدید : 3342
نسخه مناسب چاپ
ارسال به دیگران






























.jpg)




























