قرار بود مطلبی دیگر در این یادداشت داشته باشم ولی متنی از طریق پست الکترونیک برایم ارسال شد که هرچه با خود کلنجار رفتم نتوانستم چشمم را بر روی آن بببندم و یا حتی به فرصت دیگری موکول کنم.

متن زیر نامه‌ای از یک جانباز شیمیایی و به عبارت دیگر، درد دلی از یک رزمنده سالهای دفاع مقدس با آقا امام زمان(عج) است.
نمی‌دانم چه حکمتی در کار است که این مطلب و مطلب قبل به شهید و شهدای زنده روزگار غریب ما اختصاص یافت.

متن نامه را بدون کم کاست از نظر نوع نگارش و کاربرد کلمات و عبارات، عیناً در زیر آورده‌ام.
من حرف یا نظر خاصی در مورد این مطلب ندارم.
البته نه اینکه حرفی نباشد، ولی شاید بهتر باشد درد دلها را برای دل نگه داشت!
همین.

-----------

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

 



شمع زینب گفتگوی آرام میان شیعه و سنی رهبران شیعه لینک باکس شهید چمران حریم یاس سایت خبری، تحلیلی 598 مداحان - سایت تخصصی مداحان اهل بیت (ع) بانگ داد - پژواک فریادهای خاموش پايگاه اطلاع رساني اديان و فرق؛ مسيحيت پژوهي، وهابيت پژوهي، يهود پژوهي، تصوف پژوهي، بهائيت پژوهي گروه فرهنگی هنری روضه خادم نیوز فراتر از خبر یا غریب سایت خبری کنجکاو پایگاه اطلاع‌رسانی باب العلم بازسازی بقیع سایت خبری تحلیلی صدای شیعه اصولگرا ـ پایگاه خبری، تحلیلی اصولگرایان ایران دیپلماسی جوان آنلاین دیار رنج، قفس تنگی به وسعت دنیا میعادگاه همه ایرانیان


اعلانات:

از راه‌بر آموختم:
فتنه را باید شناخت؛
فتنه را باید شناساند؛
فتنه‌های جدید را با ابزار جدید بشناس و بشناسان؛
چشم فتنه را باید کور کرد؛
مهم نیست که نوع فتنه چیست و فتنه‌گر کیست؛
هر که هست و در هر لباسی که فتنه به پا می‌کند، باید رسوایش کرد.
* * * * * * * * * * * *
آدرس كوتاه سايت بچه‌های قلم را به خاطر بسپاريد
.:   www.BGH.ir   :.
* * * * * * * * * * * *
سامانه پیام کوتاه سایت بچه‌های قلم راه‌اندازی شد.
جهت عضویت در این سامانه، عدد 22 را به شماره‌ی:
30007227001212
ارسال کنید.


روز نوشت :
توهم اکثریت بودن سبزک‌ها با استناد به حجاب پارتی مردانه!

قضیه مجید توکلی چادر به سر! را که یادتان هست؟
همان بنده خدایی که مثل بنی‌صدر برای فرار از معرکه‌ای که ساخته بود، روسری و چادر به سر و با شمایل زنانه فرار کرد، اما مثل بنی‌صدر ملعون شانس نیاورد و...

شاید این فیلم را دیده باشید. [صوت فیلم]
تعدادی از سبزک‌ها[ی خارج نشین!] در یک جلسه نهایتاً 40 - 50 نفره دور هم جمع شده‌اند و برای این‌که آبروی رفته بعضی‌ها را شاید کمی باز گردانند! حجاب پارتی مردانه راه انداخته‌اند!

یکی از مرد نمایان این فیلم کمدی! [شاهین جون!] روسری سبزی! را در دست گرفته و می‌گوید:
"...هیچ ناراحتی از این‌که عنوان زن را روی من بزان ندارم و با کمال میل و افتخار هم امتحان هم می‌کنم این‌رو جلوی شما و قضاوت را به افکار عمومی می‌دم... من اینو سرم می‌زام و می‌بینم، افکار عمومی منو تحقیر می‌کنه یا تشویق می‌کنه؛ مرسی."

در این موقع سوت و کف فضای این اتاق 40 - 50 نفره را پر می‌کند و او پس از پوشیدن روسری می‌گوید:
"اگر دختر می‌شدم قیافم بهتر بود!"
و کم‌کم تعداد دیگری از این مرد نماها با روسری روی سن می‌روند و یکی از زنان سبزکی خطاب به شاهین می‌گوید:
"شاهین خیلی خوشگل شدی..."

من کاری به این حجاب پارتی مردانه! ندارم ولی توجه شما را به برخی کلمات "شاهین جون!" که با رنگ سبز مشخص شده و کلمات کلیدی زیر جلب می‌کنم.
جمعیت 40 - 50 نفره = افکار عمومی!
کف زدن 40 - 50 نفره = تشویق عمومی!

البته این بیچاره‌ها تقصیری ندارند! وقتی استاد بزرگشان [مرد قانون و قانون‌مداری؛ میر حسین موسوی] 24.5<13 می‌بیند! نمی‌شود زیاد از این‌ها انتظاری داشت!

مطالب مرتبط
.: من مجید توکلی هستم. +
.: مبارزان روسری به سر! +

بعد نوشت
به مناسبت 8 مارس و روز زن بعضی‌ها! ، این روز فرخنده و میمون! را به مجید توکلی و ریش و سبیل داران روسری به سر سبزکی، تبریک و تهنیت عرض می‌کنم!



تبلیغات:
قطعه 26 ؛ دل‌نوشته‌های حسین قدیانی
مرجع کامل ابزار برای طراحان مذهبی
فروشگاه اینترنتی محصولات فرهنگی - مذهبی سحر
دعوت به همکاری فنی و اجرایی در پروژه‌های بچه‌های قلم
فروشگاه اینترنتی کتاب‌های انتشارات "سوره مهر"
هاست ایران - ارائه کننده خدمات میزبانی وب

آمار و اطلاعات سایت
--- تعداد افراد آنلاین: 13 نفر